گروه زبان و ادبیات فارسی ناحیه((2))

گروه زبان و ادبیات فارسی ناحیه((2))

نبی شهبازی
گروه زبان و ادبیات فارسی ناحیه((2))


جایگاه پائیز در شعر و ادبیات پارسی





باد سرد آرام بر صحرا گذشت

سبزه‌زاران رفته – ‌رفته زرد گشت

تک‌درخت نارون شد رنگ – ‌رنگ

زرد شد آن چتر شاداب قشنگ

شاعر، گزارش‌گر فصل‌هاست. او در شعرش از زیبایی بهار می‌گوید، وصفش می‌کند و به مخاطبان خود آرامش تزریق می‌دهد. او روایت‌گر فصل سبز با ادبیات خودش است. شاعر اما کم‌تر از تابستان توصیفی دارد و زمستان را معمولاً با یلدایش یادآوری و توصیف می‌کند اما از بر پائیز به سادگی نمی‌گذرد. کم‌تر شاعر یا سخنور ناموری را می‌توان یافت که در دوران حیات شعری خود، جلوه‌هایی از پائیز یا بهار را در آثار خود منعکس نکرده باشد. بررسی همه آن‌ها زمان درازی را می‌طلبد و از توان این قلم خارج است.

پائیز را خیلی‌ها شاعرانه‌ترین فصل سال لقب داده‌اند. بسیاری‌ها می‌گویند که پائیز در واقع زمستانی است که تب کرده و تابستانی است که لرز دارد. فصل زیبای برگ‌ریزان، شاعران شعر فارسی را همیشه به وجد آورده است. با آن‌که بهار رؤیایی‌ترین فصل سال عنوان می‌شود، اما شاعران در وصف پائیز نیز شعر کمی نسروده‌اند و شماری نیز آن را شاعرانه‌ترین فصل از میان چهار فصل سال لقب داده‌اند.

در واقع، تنها در پاییز است که دیگر نه از سبزی یک‌نواخت خبری است و نه از بی‌برگی مطلق درختان. در خزان همه‌جا رنگارنگ و زیبا و چشم‌نواز می‌شود و این رنگارنگی زمین و زمان است که شاعر را به وجد می‌آورَد. در ادبیات فارسی، اشاره فراوانی به پائیز شده است.

پائیز همیشه از سوی شاعران اما توصیف نشده است، ریختن برگ‌های درختان شاعران زیادی را ناخشنود می‌کند، چنان‌که مولوی از باغبان می‌خواهد که ناله درختان را بشنود که سوز تازه سرما و باد خزانی چگونه شور را از باغ و درخت می‌گیرد.

مولوی می‌گوید:

ای باغبان ای باغبان آمد خزان آمد خزان

بر شاخ و برگ از درد دل بنگر نشان بنگر نشان

ای باغبان هین گوش کن، ناله درختان نوش کن

نوحه‌کنان از هر طرف صد بی‌زبان صد بی‌زبان

حاصل درآمد زاغ غم در باغ و می‌کوبد قدم

پرسان به افسوس و ستم کو گلستان کو گلستان

کو سوسن و کو نسترن کو سرو و لاله و یاسمن

کو سبزپوشان چمن کو ارغوان کو ارغوان

پایان یافتن گرما و شروع روزهای معتدل پائیزی برای شاعران پدیده‌ای زیبا به شمار می‌آید. چنان‌که مسعود سعد سلمان از پائیز به عنوان فصلی یاد می‌کند که انسان‌ها باید در آن در حق یک‌دیگر مهربانی کنند:

روزِ مهر و ماهِ مهر و جشن فرخ مهرگان

مهر بیفزا ای نگارِ ماه‌چهرِ مهربان

مهربانی کن به جشن مهرگان و روز مهر

مهربانی کن به روز مهر و جشن مهرگان

مهرگان یا جشن مهر یکی از مراسم و جشن‌هایی بوده است که از روز نخست ماه مهر (اول میزان) برگزار می‌شده است. این جشن در جوامع پارسی‌زبانان جایگاه خودش را داشته و مصادف بوده با نخستین روز پائیز و در واقع این یک رخ‌داد تصادفی نیست. دلیل برگزاری جشن مهرگان در آغاز خزان و نام‌گذاری نخستین ماه فصل خزان به نام مهر، در این است که در دوره‌هایی از دوران باستان و از جمله در عصر هخامنشی، آغاز پائیز، آغاز سال نو بوده ست و از همین روی نخستین ماه سال را به نام مهر منسوب کرده‌اند.

تثبیت آغاز سال نو در هنگام اعتدال پاییزی با نظام زندگی مبتنی بر زراعتی بسته‌گی دارد. می‌دانیم که سال زراعی از اول خزان یا پائیز آغاز و در پایان تابستان سال دیگر خاتمه می‌پذیرد. بر اساس آن‌چه در منابع ذکر یافته، زمان برگزاری جشن مهرگان در یکم ماه میزان یا مهر و آغاز فصل پائیز بوده است و این شیوه دست‌کم تا پایان دوره هخامنشی‌ها در ایران باستان و حوزه خراسان بزرگ و افغانستان امروز دوام داشته است.

با این وصف، پائیز از دیرباز یکی از پررونق‌ترین فصل‌های سال به لحاظ اقتصادی بوده است، زیرا اغلب زراعت‌پیشه‌ها در این فصل، مازاد فرآورده‌های زراعتی‌شان را که نیازی به انباشت آن به عنوان توشه‌ زمستانی نداشته‌اند، به بازار روانه می‌کردند.

منوچهری دامغانی که بازتاب‌دهنده زیبایی‌های طبیعت و پدیده‌های آن در بسیاری از سروده‌های خویشتن است،‌ در یکی از اشعارش تحت عنوان، «خیزید و خز آرید که هنگام خزان است»، تصویری دیدنی و پندآموز از رویدادهای فصل پاییز در برابر دیده‌گان ما مجسم کرده است:



خیزید و خز آرید که هنگام خزان است

باد خنک از جانب خوارزم وزان است

آن برگ رزان بین که بر آن شاخ رزان است

گویی به مثل پیرهن رنگرزان است

دهقان به تعجب سر انگشت گزان است

پروین اعتصامی دیگر شاعری است که به موضوع خزان پرداخته است، او به زیبایی در شعری جفاکاری‌های باد خزانی را در حق درختان یک باغ، بوستان، چمن و… با ظرافت و دقت زیادی به تصویر می‌کشد. به نظر پروین هیچ موجودی نمی‌تواند از سرنوشتی که برای وی رقم خورده است، بگریزد. برگ درخت هنگامی که بر اثر وزش تندباد به زمین فرو می‌غلتد، زبان به شکوه می‌گشاید و درخت را نکوهش می‌کند که در هنگام سختی، مرا در پناه خود قرار ندادی و پیوند یاری گسستی.

درخت انتقاد برگ را وارد نمی‌داند و به وی می‌گوید که این قانون طبیعت است که هیچ چیز بدون تغییر باقی نماند. من نیز سرنوشتی مانند تو در پیش دارم:

شنیدستم که وقت برگ‌ریزان

شد از باد خزان، برگی گریزان

میان شاخه‌ها خود را نهان داشت

رخ از تقدیر، پنهان چون توان داشت؟

به خود گفتا کزین شاخِ تنومند

قضایم هیچ‌گه نتواند افکند

سموم فتنه کرد آهنگِ تاراج

ز تن‌ها سر، ز سرها دور شد تاج

قبای سرخ گل دادند بر باد

ز مرغان چمن برخاست فریاد

به خود هر شاخه‌ای لرزید ناگاه

فِتاد آن برگ مسکین بر سرِ راه

از آن افتادن بیگه، برآشفت

نهان با شاخک پژمان چنین گفت:

که پروردی مرا روزی در آغوش

به روز سختی ام کردی فراموش!

و سرانجام، آخرین اندرز درخت تنومند به برگی که نمی‌خواست پایان حیات خود را در خزان به چشم ببیند، این است:

نمانَد بر بلندی هیچ خود خواه

در افتد چون تو روزی بر گذرگاه

این مثنوی پروین کمی طولانی است و می‌توانید با جستجو در دیوانش به طور کامل بخوانید. به هر حال،‌ فصل خزان به پادشاه فصل‎‌ها تشبیه شده است و شعرهای زیبایی در وصف فصل پاییز سروده شده‌اند، بسیاری‌ها می‌گویند که پاییز فصل آزادی است. عده‌ای خزان را به همه جلوه‌ها و زیبایی‌هایش، فصل «غم‌انگیز» لقب می‌دهند و شماری نیز فصل رویاهای عشاقانه …

خزان را نمی‌توان فصلی در تقابل با بهار به تصویر کشید. گذرگاهی است پرنقش و نگار که تابستان را به زمستان پیوند می‌زند. پاییز چهره شاداب سبزپوشان چمن را زعفرانی می‌کند، اما از نگاه برخی از سخن‌سرایان، این پدیده را نمی‌توان منفی تلقی کرد.

زردرویی نبود عیب، مرانم از کوی

جلوه بر قریه دهد خرمن کاهی، گاهی

«معینی کرمانشاهی»

شاید دل‌کندن از تابستان با همه‌ی جذابیت‌هایش باید سخت می‌بود. اما چیزی که این دل کندن را بسیار راحت می‌کند، رسیدن پاییز است. فصلی که تقریبا اکثر مردم به اتفاق معتقدند بهترین فصل سال است، چرا که ارتباط حسی عمیقی با آن برقرار می‌کنند؛ حتی عمیق‌تر از بهار، پاییز سرشار از رنگ و طعم و احساس است و اگر نبود این‌گونه راه به دل شاعران باز نمی‌کرد:

پاییز می‌رسد که مرا مبتلا کند

با رنگ‌های تازه مرا آشنا کند

پاییز می‌رسد که همانند سال پیش

خود را دوباره در دل قالیچه جا کند

د دل‌کندن از تابستان با همه‌ی جذابیت‌هایش باید سخت می‌بود. اما چیزی که این دل کندن را بسیار راحت می‌کند، رسیدن پاییز است. فصلی که تقریبا اکثر مردم به اتفاق معتقدند بهترین فصل سال است، چرا که ارتباط حسی عمیقی با آن برقرار می‌کنند؛ حتی عمیق‌تر از بهار! پاییز سرشار از رنگ و طعم و احساس است و اگر نبود این‌گونه راه به دل شاعران باز می‌دارد.



اثرگذاری طبیعت درآثار ادبی در زمان های گوناگون متفاوت است.و حوادث و اتفاقات تاثیر مستقیم بر این موضوع دارد

هرچند دراین رهگذر؛ پس از قرن نوزدهم و با توجه به گسترش روز افزون زندگی ماشینی این الهام گرفتن از طبیعت در آثار ادبی کم رنگ تر شده و دراغلب آثار امروزی با وجود رگه هایی از طبیعت و نشانه های آن، روشن است این اثرگذاری طبیعت مستقیم نیست بلکه؛ به نوعی تلاش شاعر و نویسنده برای رهایی یافتن از زندگی مدرنیته و تسلیم شدن در دل طبیعت است



باید گفت بیان «طبیعت» در آثار هنری به طور کلی در سه شکل پدیدار شده است گاهی اوقات طبیعت گرایی توصیفی است، به این صورت که شاعر خود در دل طبیعت است و به شکل یک گزارشگر هر آنچه را می بیند، بازگو می کند. این بازگویی متشکل از وصف هایی دقیق وحساب شده است که با عنصر تخیل و آرایه های ادبی آمیخته گردیده است

گاه این توصیفات دراوج بلاغت به رشته تحریر درمی آید، یعنی دریک نگاه شاعرانه نیلوفر، همچون فیروزه برآبگینه است

سوم آن است که شاعر و نویسنده طبیعت را بهانه قرار داده تا در سایه سار آن بسیاری از ناگفته ها را بازگو کند که از آن میان می توان به آثار

مولوی، فردوسی و سعدی اشاره کرد

همان طور که گفته شد ،در ادبیات ایران، اشاره‌های فراوانی به پاییز شده است. مولوی، حافظ، و سعد ی و منوچهری از جمله شاعران کلاسیک پارسی هستند که خزان را در تقابل با بهار به تصویر می‌کشند. مولوی خزان را نابودکننده زیبایی‌ها و نیست کننده برگ‌ها می‌داند. به گفته وی

در خزان آن صدهزاران شاخ و برگ / در هزیمت رفته در دریای مرگ

فروغ فرخ‌زاد، شهریار نیز در شعر خود، پاییز را فصل اندوه و مرگ می‌دانند. مهدی اخوان ثالث در شعری با عنوان پاییز در مجموعهٔ زمستان، آن را «پادشاه فصل‌ها» نامیده

باغ بی‌برگی که می‌گوید که زیبا نیست؟

کوتاه سخن آنکه ؛در این روزها که باد سرد پاییزی می وزد و با وزش این باد، هر لحظه صدها برگ زرد روی کف خیابان های آسفالت شده شهر می ریزد، با هنر مندان و شعرا و نویسندگان هماهنگ شویم و مروری بر اشعار آنان کنیم

مولوی می فرماید ؛

اي باغبان اي باغبان آمد خزان آمد خزان

بر شاخ و برگ از درد دل بنگر نشان بنگر نشان

اي باغبان هين گوش كن ناله درختان نوش كن

نوحه كنان از هر طرف صد بي‌زبان صد بي‌زبان

هرگز نباشد بي‌سبب گريان دو چشم و خشك لب

نبود كسي بي‌درد دل رخ زعفران رخ زعفران

حاصل درآمد زاغ غم در باغ و مي‌كوبد قدم

پرسان به افسوس و ستم كو گلستان كو گلستان

كو سوسن و كو نسترن كو سرو و لاله و ياسمن

كو سبزپوشان چمن كو ارغوان كو ارغوان



نظامی شاعر قرن ششم در باره برگ ریزان چنین می گوید

شرطست که وقت برگ‌ریزان / خونابه شود ز برگ‌ریزان

خونی که بود درون هر شاخ / بیرون چکد از مسام سوراخ

شمشاد در افتد از سر تخت / سیمای سمن شکست گیرد

بر فرق چمن کلاله خاک / پیچیده شود چو مار ضحاک

چون باد مخالف آید از دور / افتادن برگ هست معذور …





منوچهری دامغانی در وصف خزان مسمطی دارد به مطلع ذیل

خیزید و خز آرید که هنگام خزانست

باد خنک از جانب خوارزم وزانست

آن برگ رزان بین که بر آن شاخ رزانست

گویی به مثل پیرهن رنگ‌رزانست

دهقان به تعجب سر انگشت گزانست

کاندر چمن و باغ ، نه گل ماند و نه گلنار



صائب تبریزی می گوید

خاک را دامان پر زر می کند فصل خزان

بادها را کیمیاگر می کند فصل خزان

شاخساران را به رنگ عود برمی آورد

برگها را صندل تر می کند فصل خزان

طوطیان سبزپوش عالم ایجاد را

حله طاوس در بر می کند فصل خزان

از رخ زرین، بساط خاک را در یک نفس

آسمان پر ز اختر می کند فصل خزان

می پرد چون نامه اعمال، برگ از شاخسار

باغ را صحرای محشر می کند فصل خزان

رتبه ریزش بود بالاتر از اندوختن

از بهاران جلوه خوشتر می کند فصل خزان

برگ را چون میوه های پخته می ریزد به خاک

پای خواب آلود را پر می کند فصل خزان

بوسه بر دستش، که از نقش و نگار دلفریب

برگها را دست دلبر می کند فصل خزان

گر چه از دست زر افشانش زمین کان طلاست

خرقه صد پاره در بر می کند فصل خزان

دکتر مهدی حمیدی شیرازی شاعر شیرین سخن معاصر می گوید

آمد خزان و بر رخ گل رنگ و بو نماند

وز گل به جز حکایت سنگ و سبو نماند

زآن نقش های دلکش زیبا به روی باغ

از ابر و بادها اثر رنگ و بو نماند

در پای گل که آنهمه آواز بود و بانگ

جزبانگ برگ و زمزمه ی نرم جو نماند

بر شاخ ها از آنهمه مرغان و نغمه ها

آوای مرغ کوکو و بغض گلو نماند

ای آرزوی من! همه گلها ز باغ رفت

غیر از خیال توام روبرو نماند

چیزی به روزگار بماند زهر کسی

وز ما به روزگار به جز آرزو نماند

باری ز من بپرس و ز من یاد کن شبی

زان پیشتر که پرسی و گویند او نماند



مهدی اخوان ثالث پائیز را پادشاه فصل ها می داند و می گوید

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر؛ با آن پوستین سردِ نمناکش

باغ بی برگی

روز و شب تنهاست

با سکوت پاکِ غمناکش

سازِ او باران، سرودش باد

جامه اش شولای عریانی‌ست

ور جز،اینش جامه ای باید



بافته بس شعله ی زرتار پودش باد

گو بروید ، هرچه در هر جا که خواهد، یا نمی خواهد

باغبان و رهگذران نیست .

باغ نومیدان

چشم در راه بهاری نیست

گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد

ور برویش برگ لبخندی نمی روید؛

باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟

داستان از میوه های سربه گردونسای

اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید

باغ بی برگی

خنده اش خونیست اشک آمیز

جاودان بر اسب یال افشان زردش میچمد در آن





فریدون مشیری شاعر معاصر با سخنی لطیف و مملو از احساس می گوید ؛



حريق خزان بود

همه برگ ها آتش سرخ

همه شاخه ها شعله زرد

درختان همه دود پيچان

به تاراج باد

و برگي كه

مي سوخت

مي ريخت

مي مرد

و جامي سزاوار چندين هزار آفرين

كه بر سنگ مي خورد

من از جنگل شعله ها مي گذشتم

غبار غروب

به روي درختان فرو مي نشست

و باد غريب

عبوس از بر شاخه ها مي گذشت

و سر در پي برگ ها مي گذاشت

فضا را صداي غم آلود برگي كه فرياد مي زد

و برگي كه دشنام مي داد

و برگي كه پيغام گنگي به لب داشت

لبريز مي كرد

و در چشم برگي كه

خاموش



خاموش

مي سوخت

نگاهي كه نفرين به پاييز مي كرد

…حريق خزان بود



:سیمین بهبهانی شاعر معاصر می سراید

برگ پاییزم، ز چشم باغبان افتاده ام

خوار در جولانـگه باد خزان افتاده ام

اشک ابرم کاینچنین بر خاک ره غلتیده ام

واژگون بختم، ز چشم آسمان افتاده ام

قطره یی بر خامه ی تقدیر بودم ، رو سیاه

بر سپیدی های اوراق زمان افتاده ام

جای پای رهرو عشقم، مرا نشناخت کس

بر جبین خاک، بی نام و نشان افتاده ام

روزگاری شمع بودم، سوختم، افروختم

غرق اشک خود؟، کنون چون ریسمان افتاده ام

کوه پا برجا نِیم، سرگشته ام، آواره ام

پیش راه باد، چون ریگ روان اقتاده ام

شاخه ی سر درهمم، گر بر بلندی خفته ام

جفت خاک ره، چون نقش سایبان افتاده ام

استوارم سخت، چون زنجیر و رسوا پیش خلق

همچنان از این دهان در آن دهان افتاده ام

قطره ای بی رنگ بودم، نور عشق از من گذشت

بر سپهر نام، چون رنگین کمان افتاده ام

آه، سیمین، نغمه های سینه سوز عشق را

این زمان آموختندم کز زبان افتاده ام



:پروین اعتصامی در باره برگ ریزان چنین می گوید

شنیدستم که وقت برگریزان

شد از باد خزان، برگی گریزان

میان شاخه‌ها خود را نهان داشت

رخ از تقدیر، پنهان چون توان داشت

بخود گفتا کازین شاخ تنومند

قضایم هیچگه نتواند افکند

سموم فتنه کرد آهنگ تاراج

ز تنها سر، ز سرها دور شد تاج

قبای سرخ گل دادند بر باد

ز مرغان چمن برخاست فریاد

ز بن برکند گردون بس درختان

سیه گشت اختر بس نیکبختان

به یغما رفت گیتی را جوانی

کرا بود این سعادت جاودانی

ز نرگس دل، ز نسرین سر شکستند

ز قمری پا، ز بلبل پر شکستند

برفت از روی رونق بوستان را

چه دولت بی گلستان باغبان را

ز جانسوز اخگری برخاست دودی

نه تاری ماند زان دیبا، نه پودی



مهدی سهیلی شاعر معاصر زیر عنوان من و پاییز می سراید ؛

تو هم، همرنگ و همدرد منی ای باغ پائیزی

تو بی برگی و منهم چون تو بی برگم

چو می پیچد میان شاخه هایت هوی هوی باد ـ

به گوشم از درختان های های گریه می آید

مرا هم گریه می باید ـ

مرا هم گریه می شاید

کلاغی چون میان شاخه های خشک تو فریاد بردارد

به خود گویم کلاغک در عزای باغ عریان تعزیت خوان است

و در سوک بزرگ باغ، گریان است

… تو هم، همرنگ و همدرد منی ای باغ پائیزی

دل هر گلبنت از سبزه و گلها تهی مانده ـ

و دست بینوای شاخه هایت خالی از برگ است

تنت در پنجه مرگ است

مرا هم برگ و باری نیست

ز هر عشقی تهی ماندم

نگاهم در نگاه گرم یاری نیست

تو از این باد پائیزی دلت سرد است ـ

و طفل برگها را پیش چشمت تیر باران می کند پائیز

که از هر سو چو پولکهای زرد از شاخه می ریزند

تو می مانی و عریانی ـ

تو می مانی و حیرانی

*

الا ای باغ پائیزی

دل منهم دلی سرد است

و طفل برگهای آرزویم را

دست ناامیدی تیر باران می کند پائیز

ولی پائیز من پائیز اندوه است ـ

دلم لبریز اندوه است



:نادر نادر پور در باره پائیز می سراید

شهر از فراز بام هویداست

پاییز ، برگ های درختان را

با دست های لرزان اوراق کرده است

چشمش هنوز در پی هر برگ می دود

باران ، نوار پهن خیابان را

چون کفش عابرانش ، براق کرده است

وز هر دو سوی ، حاشیه ی این نوار را

دندان برگ های خزان خورده می جود

شاعر در قطعه ای دیگر مخاطبش درخت بی برگی است و می گوید ؛

اي بينوا درخت

کز ياد آسمان و زمين هر دو رفته اي

آيا در انتظار بهاري مگر هنوز ؟

مرغان برگ هاي تو ، يک يک پريده اند

آيا خبر ز خويش نداري مگر هنوز ؟

اين عنکبوت زرد که خورشيد نام اوست

ديگر ميان زاويه ي برگ هاي تو

تاري ز روزهاي طلايي نمي تند

ديگر نگین ماه بر انگشت شاخه هات

سوسو نمي کند

چشمک نمي زند …

اي بينوا درخت

آيا خبر ز خويش نداري هنوز هم ؟

از ياد آسمان و زمين هر دو رفته ا ي

آيا در انتظار بهاري هنوز هم ؟






تاريخ : جمعه ۴ مهر ۱۴۰۴ | 18:54 | نویسنده : نبی شهبازی |
.: Weblog Themes By Slide Skin:.